

¤ خیلی عالی است. این منصفانهترین مصداق عدالت است.
اوضاع طوری پیش میرود که همه احساس بدبختی کنند،
نه فقط یک عده!
¤ - پسرم، چقدر فرق کردی، بچه شدی.
البته یه کم هنوز شبیه بزرگیاتی.
دوستی مرا به بازی خواند. هر چند از بازیها گریختهام که ما همۀ بازیهایمان را به مساوی باختهایم!
رسم بازی هم نمیدانم. اما گفت بیا و بهترینهایت را دوباره بنویس.
نگاهیزودگذر به حدود دویست نوشته کوتاهم و انتخابی نهاز سر دقت.
بهسختی از هر بیستنوشته، یکی برگزیدم. ده پست به ترتیب تاریخ:
۲۴ بهمن ۱۳۸۵ playin' street ball
بالاخره یک روز همه میفهمند که این دو حالت باهم فرق داره:
اینکه به ازای هر غلط، یک نمره از بیست کم کنی
یا به ازای هر درست، یک نمره به صفر اضافه کنی
من همه چیو باهم نمیدم
که بعدا بخوام ذره ذره پسش بگیرم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ اردیبهشت ۸۶ OB/SUB JECT
تو اشتباه میکردی.
هیچکدام از ترانههایم را برای تو نگفته بودم.
اما تو هر بار یک کلمه از بیت آخر را خط میزدی،
و خودت را میگذاشتی!
نه فانوس تو بودی
نه دریا
نه پنجره
و نه فردا !
بگذار ببینم
چرا فقط یک بار،
قافیه بیت آخر تو بودی؛ دیوار
که اتفاقا با آوار همقافیه بود !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳۱ اردیبهشت ۸۶ SAND AND FOG
چه بازی سختی بود،
عهد بستیم برای بردن، با شور و شوق.
تنها بازیای که نباختم.
اما باز هم چشمانم خیس شدند،
زمانی که گفتم:
« یادت مرا فراموش »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۵ خرداد ۸۶ se7en
یادت میآید بهترین بازیمان، هفت سنگ بود؟
تو یک لحظه هم از توپ چشم برنمیداشتی تا دقیق نشانه روی.
من اما
تمام مدت فقط به سنگهای کنار هم مینگریستم،
به امید اینکه، این بار نشانهات خطا رود و بمانند.
ولی،
سنگها به هوا میرفتند،
و هورای شادمانهات
هم.
آن روزها گذشت،
حالا دیگر هیچ چیز کنار هم نیست؛
شادی کن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۴ خرداد ۸۶ PHILOSOPHICAL PHENOMENON
گاهی شعاع دایره آنقدر بزرگ میشود که
گمان میکنیم در مسیری مستقیم رو به جلو میرویم؛
غافل از اینکه دوباره به نقطه اول خواهیم رسید ،
اما خیلی دیر.
و گاهی مدام گله میکنیم از دور خود پیچیدن،
و هنوز نمیدانیم این پیچش پلکانهای مارپیچیست،
که ما را بالاتر میبرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۸ تیر ۸۶ LOVE IS EVERYTHING
عشقهای عمیق در همین دوستیهای بازو به بازوی پسرهای ابرو برداشته با دخترهای پرانحنا نهفته است. که یا مؤنث ماجرا آنقدر زرنگ است که تمام سواریهایش را یک شبه از پسر میتیغد،
یا مذکر داستان هفتخط است که توی کافی شاپهای کمنور، دائما یک لیسش به قاشق کافه گلاسه است و یک لیسش روی آرایش غلیظ معشوقش!
به نظرم مفاهیم و مصداق عشقهای واقعی و اساطیری همینهایند!
این اراجیف ِ من مجنون تواَم و سکوت فریاد و بیوفایی یار و خدایا دلم خستهاست و چقدر تنهایم و محبوبم چشمهایت زندگی من است و مزخرفات ۹۵٪ وبلاگهای این تیپی هم، ورژنهای مختلف همین عشقهای الهی و ماندگار است!
ماشا الله دلهای همه هم خسته است !
مسواکم بشکند اگر غیر این باشد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۲ مرداد ۸۶ K
دیر آمدی، گـُلم.
هر دو دستم پوچ است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۰ مرداد ۸۶ pinned to wind
آنقــدر عـرض کوچـه را در انتظارت قـدم زدم
که یادم رفت کدام طرفِ کوچه، بنبست بود.
حالا از هرسو که بیایی دیگر فرقی نمیکند،
غریبه ای.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳۰ مرداد ۸۶ WHITENED FATE
من موهایم را در آسیاب سفید کرده ام.
همه شان را !
تو هم برو آنجا،
شاید برای روی سیاهت چاره ای کردی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳۱ شهریور ۸۶ SORROW
من همیشه از آغاز خواندم و تو از پایان.
اما دریغ
چه فرقی میکند، «درد» را از کدامین سو بخوانی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاش میشد نوشتههای بیشتری انتخاب کنم که تو هم بینشان باشی.
ولی باز هم تو را جا انداختم !
شما هم همین پستهایم را دوست دارید؟
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
خدایا به حق بندگان پاکت، از ما در گذر.
دستم خالیست و رویم خجل اما کرامت تو، در این شبها مرا به در خانهات میکشاند.
میدانم بغضهای نهفته ام را میشنوی یا غیاث المستغیثین.
امیدم به عفو توست.
«من آدم صادقی هستم و هیچگاه دروغ نمیگویم» را دو گروه میتوانند بگویند:
یکی آنهایی که صادقند؛
و دیگری آن دستهای که دروغ گو هستند!
>> اصولاً گزاره دیگری نمیشود گفت!
diCed AWAY
بازی یک قمارباز، تازه وقتی شروع میشود کههمۀ داشتهاش را باخته باشد.
و گرنه،
اگر چیزی در چنته دارد یا تازه کار است، یا اهلش نیست!
¤ عادت دارم همیشه موقع خداحافظی، دوبار بگویم: خداحافظ.
درست مثل وقتی که ته سیگار را با پاشنه کفشم له میکنم.
¤ حتی پنالتی هم تکلیفمون رو روشن نمی کنه.
این بار نه من باختم، نه تو بُردی.
یک جور مساوی لعنتی!