SO far, so cLosE
کاش میگذاشتی همان تصور نادرست از تو در ذهنم بماند.
کاش در پی آن نبودی که خودت را با جلوۀ - مثلاً - بهتری بشناسانی.
دوست دارم مثل کتابهای قدیمی ِ مندرس ِ خاک گرفتۀ کهنۀ پاره که در میدان انقلاب روی میزها میریزند و یک تابلوی دویست تومان رویش میگذارند، بین کتابهای دیگر بگذارمت و ...
بی خیال ِ ادامهاش،
من دیر شناختمت؛
تو زود ورق خوردی.
دوشنبه 24 تیر1387
،
هیچ کس نوشته است.
فلسفه: صدای سقوط، بسته به عمق فاجعه، بعدتر میآید.
هـر چـه چاه عمیـقتر، صـدای سقـوط سنگ دورتر.
فاجعۀ سبک: اگر صدای ناله در دم برخاست، نشان از کوچکی درد است.
فاجعۀ سنگین: برخی صدای نالهها و چهکنم چهکنمها، نُه ماه دیگر میآید!
دوشنبه 10 تیر1387
،
هیچ کس نوشته است.
مثل این میماند که آدم، یک مدت پست نزند!
دوشنبه 10 تیر1387
،
هیچ کس نوشته است.