تبليغاتX
خانه ای از شن و مه
 


- تو که ندیدی، سه نفری ریختن سرم، با باتوم اونقدر زدن که داشتم می‌مردم.
: اشکال نداره بابا، جونت سلامت.

 جمعه 26 تیر1388  ، هیچ کس نوشته است. 










 
sMILEs


یادت می‌آید قرارمان؟
قرار گذاشتیم هر دفعه که از هم جدا می‌شویم، لبخند بزنیم. توی خیابان، پشت گوشی تلفن، پشت چراغ قرمز عابر پیاده، پشت شیشه اتوبوس، توی پیاده رو، توی ماشین ...


این آخرین بار،
تو بغض چشمانم را نبین.
بخند.
برایم یک دهان بخند.

 شنبه 20 تیر1388  ، هیچ کس نوشته است. 



- به روح عزیز، من خبر نداشتم.

> ئه؟ پس به روح اعتقاد داری؟

 پنجشنبه 18 تیر1388  ، هیچ کس نوشته است. 



هر دو را می‌پرستم:
                             وطن من و تن تو

 شنبه 6 تیر1388  ، هیچ کس نوشته است.